خانه وبلاگ
ايميل من
and nothing else matters...
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٧
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
لینک دوستان
پنجره ی تنهايی
آفتابگردان
ديگر تمام شد
طعم گس خورشيد
به مهربانی نسيم دريای شمال
لولوی مهربون
ديگری در من
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
طراحی وب
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سلام!
يک سرآغاز؛ولی پايان اين سرآغاز مبهوتت ميکند.
مانده ام با اين سرگردانی چه کنم.
کاش کمی آرامش يابم.
همين!
کاش!
باور کن ...
باز تو را ديدم و باز هزار معنی بودن در من زنده شد؛و باز التهاب رفتنت ،لحظه لحظه ی بودنم را فرا ميگيرد.
کاش نمی رفتی؛
کاش هرگز نمی رفتی...
پس بر سر آن همه شور و غوغای بودن ميان ما چه آمد؟
کاش بازگردی!
خاموشی...
وقتی از بودن يک انسان ميخوانی،از يک عشق ميگويی، هيچ کس نمی فهمد چه ميگويی؛تنها با دو گوش ميتواند آنها را بشنود؛بيهوده تلاش ميکنی هر چه بيشتر او را به خود نزديک کنی...
نه! از عشق نبايد سخن گفت.
دلم ميخواست با تو حرف ميزدم.دوباره باران مرا ديوانه کرد!
ولی تو نبودی؛باران بود؛دلتنگی بود ؛ و چهره ای که انگار اندوه از آن می باريد.
چرا همه فهميدند؟!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳ - ری را
هستم!
سلام!
فقط آمدم که بگويم هستم؛
از حالم اگر بپرسی خوبم و شايد مدتها بود که به خوبی امروز نبودم.
باز هم از تو و ....
گرچه دلتنگ هم هستم ولی به بودن تمام آن لحظاتی خوشم که از آنها درس آموختم؛ چه درس عشق،چه درس تنهايی و چه هر درس ديگری که چقدر هر کدام بزرگ بودند؛ و گاه گمان ميکنم شايد اين همه آموخته ميارزد به اين همه ...
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳ - ری رايادم تو را فراموش!
تو خيال ميکنی بعد از اين مدت بايد فراموشت کرده باشم.
بعد از اين مدت کوتاه؟يا بلند؟
و من خيال ميکنم روزی بالاخره به تو خواهم گفت آنچه را که در اين مدت هر روز با توی خيالی زمزمه ميکردم.
نميدانم چرا مرا خوب نشناختی؟!
و نميدانم کجا رفتی؛
ديشب،در اولين شب اسفند،در تنهاييم ، دو شمع روشن کردم و در نورشان خيره خيره به دنبال نميدانم چه بودم!
اولين شب از آخرين ماه سال!
سال گذشته همين روزها بود که در پی راهی برای شاد کردن پنهانی تو بودم.
و چه کارها که نکردم. ـ کار چندان خاصی هم نکردم البته!!!! ـ
گاه تو را چنان به خودم نزديک احساس ميکنم که باور ميکنم حرفهای يکديگر را بدون کلامی بر لب نه حتی از چشمان هم که از ياد هم ميخوانيم!
اضطراب عجيبی دارم.
شايد اگر کمی ساز بزنم آرامتر شوم.
فعلا همين!
