...دیگر

 

زندگی ...

سلام!
می خواستم از اين به بعد برای تويی بنويسم که نيستی و فراموش کرده ام؛ برای تويی که حقيقتا وجود نداری؛برای تويی که...

ولی ديشب دوباره خوابت را ديدم؛آن قدر زيبا بود که صبح با شادابی تمام برخاستم و اميد دوباره ای يافتم برای ادامه ی راه! ولی می خواهم باور کنی از اين پس اين تو هستی که بايد اين اميد را در حقيقت به من بدهی؛در حقيقت!

زمان زيادی برای نوشتن ندارم.پس سخن کوتاه ميکنم....
می دانم که خيلی زود بايد همه چيز را فراموش کنم. ولی ميخواهم حالا،تا وقتی که هستم و هستی ، با باوری زيبا به زندگی ادامه دهم. ديگر نميخواهم زندگيم پايان يابد. اين خيال را هم می گذارم برای زمانی که تو نبودی....(می دانی که تا وقتی من هستم بايد باشی؛ مگر نه؟! و در ضمن شاد،نه مثل بعضی اوقات غمگين يا اخمو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

راستی؛
ديگر برای من نقش کسی ديگر را بازی نکن. تو همينی که هستی؛شک نکن!

(در جواب دادن مختاری؛ به گمانم بعد از اين يادداشت آدرس اينجا را برايت خواهم فرستاد با وجود اينکه تو تا رو در رويم نباشی...)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

 

باشد!
اين بار هم باشد به حساب تمام خاطرات و لحظات شيرين گذشته .
خداحافظ .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

مژده ی وصل تو کو کز سر جان برخيزم

چه قدر دلم برايت تنگ شده!

قرار بود اينجا از دلتنگی هايم بنويسم نه؟!
می نويسم چون دلتنگم؛چون دلم نمی خواهد هيچ کجا از دلتنگی ام بگويم! از اين دلتنگی که مدتهاست آزارم ميدهد.از اين دلتنگی که امشب تا سر حد فرياد مرا رساند و باز خاموش ماندم.از اين فريادکه مدتهاست دارد خفه ام می کند. گاه با خود آرزو می کنم هر چه زودتر خفه ام کند. ولی شوق ديدار لبخند تو،شوق نگاه گرم و آرام بخش تو، شوق نفسهای گرم تو، همه شوق زندگی اند.
امروز چه قدر بی تفاوت و يخ زده بودم.انگار هيچ کجا نبودم!نه تو را می ديدم نه هيچ کس ديگر را.
کی می خواهی بيايی؟اين رفتن هميشگی است؟!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

گذشته ها گذشته؟!

دفترم را ميخواندم.نوشته های اوايل پاييز ؛ چه قدر اميدوار بودم به پاييز امسال ؛ چه قدر دلم ميخواست رنگ و بوی پاييز نداشته باشد. و حالا که يادش می افتم...
هر سال انگار پاييز ، پاييزی تر ميشود.
ترس پاييز،حتی لذت زمستان و بهارم را هم گرفته!

کم کم داشتم جرأت اين را به خود ميدادم که بگذارم تمام اين نوشته ها را بخوانی،ولی حالا دوباره ترسی وجودم را فراگرفته.شايد ترس نيست.نميدانم اسمش را چه ميتوان گذاشت.شايد خستگی! ولی نه؛ من خسته نمی شوم. هنوز بيش از اين ها راه دارم برای طی کردن؛ بسيار بيش از اينها.

راستی شايد کسی بيايد که تمام اين مدت منتظرش بودم و هستم. کسی که شايد بيش از همه در زندگانيم دوستش داشته ام و آغاز و پايان شادی هايم...............

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را

 

 

آن قدر آرامش یافتم که دیگر تا مدتها آرامم؛ تا مدتها با این همه خیال و خاطرات زیبا ، لحظه به لحظه ی بودن را زندگی میکنم و عشق می ورزم به تمام زیبایی ها.

وقتی رویاهایت رنگ حقیقت به خود میگیرند ، تمام شبها برایت ستاره باران می شوند و تو می شوی یگانه مهتاب آسمان و به تک تک ستاره ها لبخندی شیرین و آرام میزنی!

«من برای تو می خونم...»

برای تو ، برای تمام زیبایی هایت،برای تمام دلتنگی هایت و برای تمام لحظه ها یی که بی تو گذشت و من در انتظاری که گمان می کردم هرگز سر نمی آید زمان تلخ را از سر می گذراندم... ؛ برای تمام اینها میخوانم و گاه کلامی می نویسم...

نمیخواهم لفظ ببافم ؛ نمیخواهم خیال کنی آنچه مینویسم چند کلمه ی بی مفهوم و بی احساس است؛ میخواهم باور کنی اگر مینویسم ، تنها آنچه در دل دارم و به زبان آوردنش برایم دشوارست را مینویسم. گرچه هنوز هم جرأت اینکه بگذارم اینها را بخوانی نداشته ام.

«دوستت دارم؛بیش تر از دیروز....»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤ - ری را