...دیگر

 

 

با اینکه این وبلاگ مشکل پیدا کرده و با دیدنش حس آوارگی بهم دست میده ، بازم مرهم دلتنگی هامه؛ بازم حالا که احساس می کنم دارم منفجر میشم جای بهتری جز اینجا پیدا نکردم برای درد دل!
یه بغض عجیبی گلوم رو فشار میده ؛ احساس خفگی بهم دست داده؛
دیشب (یعنی امروز صبح در واقع ! تازه ساعت ۸ صبح یادم افتاد باید بخوابم!) خوابش رو دیدم . شاد و مهربون بودیم ؛ هر دومون.
خسته ام ؛ خیلی خسته؛ نمی دونم باید چی کار کنم؛ به کی بگم؟  اینجا حرفامو هر چه قدر هم که بزنم مگه میشه جای این دنیای واقعی رو با دنیای مجازی پر کرد؟

دارم دیوونه میشم!!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥ - ری را

 

اومدم خیر سرم یه قالب عوض کنم انقدر اذیتم کرد که اصلا پشیمون شدم ولی حالام درست نمیشه دیگه! کسی نمی دونه باید چی کارش کنم؟!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥ - ری را

 

«آتش عشق پس از مرگ ،
نگردد خاموش
گر به گورم بشکافند عيان می بينند،
زير خاکستر جسمم باقی ست
آتش سرکش و سوزنده هنوز!»

«؟»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥ - ری را

 

سال پیش به تعداد سال های زندگانیت برایت شمع روشن کردم ؛ در تنهایی خودم با خیالت تنها، برایت جشن کوچکی گرفتم...
سهم تو از این جشن کوچک یاد تو و حرفهایم با تو بود که در کوتاهترین کلمات در نامه ای تقدیمت کردم!
و پاسخ کوتاه تر تو در ۲ جمله از زیباترین هدایای زادروزم بود!
بگذریم...

اما امسال ؛ امروز....
مانده بودم چه کنم؟!
بالاخره تبریک گفتم؛
ساده و کوتاه ...
و تو صمیمی تر از سال گذشته پاسخم را دادی... گرچه نمی دانم چرا این قدر دلشوره دارم!
انگار همیشه در زادروزت اینگونه دلشوره می گیرم!

باز هم می گویم :

مهربانم!
زادروزت شادمان!

(راستی امشب هم تصمیم دارم برایت شمع روشن کنم؛ یکی بیشتر از سال گذشته!)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ - ری را