خانه وبلاگ
ايميل من
and nothing else matters...
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٧
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
لینک دوستان
پنجره ی تنهايی
آفتابگردان
ديگر تمام شد
طعم گس خورشيد
به مهربانی نسيم دريای شمال
لولوی مهربون
ديگری در من
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
طراحی وب
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
امشب از آسمان دیده ی تو ...
دیر وقته؛ کلی درس دارم، کلی کارهای انجام نداده؛ تصمیم داشتم وقتی یه فرصت حسابی دست داد اینجا رو به روز کنم اما امشب یه سر که به نوشته های قدیمیم زدم دلم نیومد ننویسم...
یادمه حدود یک سال پیش به قبل هروقت بلاگ هایی رو می خوندم که از فراموش کردن عشق و احساسی نوشته بودن با خودم فکر می کردم یه جورایی تلقینه و چه تلخ و ...
شاید واقعا این طوری باشه؛ اما واقعیتی که وجود داره اینه که آدم ممکنه یه روز بتونه با این واقعیت کنار بیاد و با تمام وجود درک کنه که حسی که داشته عشق نبوده؛ هر چیز دیگه مثل عادت یا دلخوشی بوده...
همه ی اینها مقدمه بود برای گفتن حرفهایی شبیه اعتراف!
حقیقت اینه که منم به این نتیجه رسیدم که اونچه که فکر می کردم عشقه، در واقع یه جور عادت بوده؛ یا عشق ۱۶ سالگی؛ احساسی که همون موقع هم می دونستم و می گفتم بدون عقل و منطقه؛
تمام این مدت صبر کردم تا مطمئن شم همه چیز برام تموم شده و با دیدنش حتی ذره ای شک به دلم وارد نمیشه؛ اگرچه سه ماه پیش با یک دعوای مفصل به اونم فهموندم که از اون خاطره ها بدم میاد و دیگه بهش اجازه نمیدم که کلمه ی دوست داشتن رو راجع به من به زبون بیاره؛ و بعد از اون واقعا از صمیم قلب از ذهن و دلم پاکش کردم؛ چه در ظاهر و چه در حقیقت... اما هفته ی پیش وقتی برای عید اومد خونمون و دیدمش خیلی بیشتر مطمئن شدم که هیچ احساسی بهش ندارم؛ حتی تنفر، حتی احساس اینکه کسیه که باهاش خاطره ای داشتم؛ مطلق هیچ! و این برام خیلی جالب بود؛
حالا بعد از گذشت نزدیک ۵ سال از شروع این ماجرا هم با احساسم خیلی خوب کنار اومدم و هم با عقلم؛ راستش هیچ وقت باورم نمی شد تو زندگیم کسی رو پیدا کنم که از هر لحاظ شبیهم باشه، با تمام معیارهای حتی جزیی که تو ذهنم داشتم همخوانی داشته باشه و ...اما پیداش کردم! ۱۰ اردیبهشت میشه یک سال که این انسان رو پیدا کردم! و حالا معنای عشق رو می فهمم؛ نمی خوام راجع بهش شعار بدم یا ازش یه بت بسازم؛ ولی فکر کنم برای همه قابل درکه که اون برای من فوق العاده متفاوته؛ و جالب قضیه اینجاس که اونم هیچ وقت پیش خودش فکر نمی کرده آدمی اینقدر شبیه خودش وجود داشته باشه...
آشناییمون همون طوری بود که دوست داشتم؛ سر یه بحث... و در اثر طول کشیدن این بحث صمیمیتمون بیشتر شد؛ بگذریم...
دو روز پیش بروز دادیم که به هم احساسی داریم !!! چیزی که احتمالا هردومون خیلی وقت بود می دونستیم و فقط تو شک و دودلی بودیم...
برام مهم اینه که کسی رو تو زندگیم پیدا کردم که حتی اگه ازش جدا هم بشم بهم درس های زیادی داده؛ باهم تلاش کردیم برای خودمون و جامعه، برای اطرافیان و آشنا و نا آشنا کاری انجام بدیم؛ تلاش کردیم کسانی رو که خیلی وقتا خواب بودن بیدار کنیم... و می دونم تو دنیا به راستی همانندی دارم... اون نیمه ی دیگه ی من نیست؛ خود منه!
دیشب به مامانم گفتم نمی دونم چرا خدا بهم چنین نعمت بزرگی داده!
خدای مهربونم اونو هیچ وقت از من نمی گیره؛ حتی اگه در ظاهر نباشه...
این قصه ی طولانی رو گفتم چون اینجا خیلی حرف ها زده بودم که حالا .......
از همه ی کسانی که این چند سال سنگ صبورم بودن به خاطر همه چیز سپاس...
خدایا همواره صلاح مرا دانسته ای ؛ چیزی جز صلاحم از تو نمی خواهم ... صبر آنچه که درک نمی کنم صلاحم در آن است و بر من عطا می کنیش را هم بر من ببخش...
خدایا بر داده و نداده ات، بر گرفته و نگرفته ات و بر هر آنچه نمی دانم و می دانی شکر...
